این آخرین پستی هست که از آلمان و از این خونه می نویسم. نمیدونم چرا می گویند رفتن همیشه پرغم هست!! من که خیلی خوشحالم شما رو نمیدونم؟! خوشحالتر از آنم که بخواهم براتون توضیح بدهم.
اما براتون بگم که شب رفتنم از هیروشیما( ژاپن) یکی از غم انگیز ترین شب های زندگیم بود. آنقدر غمگین که هنوز بعد از گذشت سه سال با یاد آوریش گریه ام می گیره.
کاملا ایمان دارم رفتنم از آن کشور کاملا عاقلانه و به موقعه بود.
اما به هر حال کندن از آن همه خاطرات و رفتن خیلی خیلی کار سختی بود. چقدر شب سردی بود.
دخترم می پرسه خونه جدیدمون کجاست؟!! می گم پرتقال! به میوه تو ظرف اشاره می کنه میگه: هر سه تا مون؟!! می توانیم این جا زندگی کنیم؟!!
هر چند خواهش کرده بودم به من تو بالاترین لینک ندهید. اما برادران و خواهران بالاترینی بر منت گذاشتن و ما لینک فرمودند.
هر چی فک , فامیل, آشنا, دوست در کانادا داشتم روانه این وبلاگ شدند. دیگه همه راه این وبلاگ رو یاد گرفتند. از آن جایی که اسمم بالای وبلاگ هست کلی همه نگران سلامت ام بودم. که به هم اطمینان میدم بادمجون بم آفت نداره!
اما براتون بگم که شب رفتنم از هیروشیما( ژاپن) یکی از غم انگیز ترین شب های زندگیم بود. آنقدر غمگین که هنوز بعد از گذشت سه سال با یاد آوریش گریه ام می گیره.
کاملا ایمان دارم رفتنم از آن کشور کاملا عاقلانه و به موقعه بود.
اما به هر حال کندن از آن همه خاطرات و رفتن خیلی خیلی کار سختی بود. چقدر شب سردی بود.
دخترم می پرسه خونه جدیدمون کجاست؟!! می گم پرتقال! به میوه تو ظرف اشاره می کنه میگه: هر سه تا مون؟!! می توانیم این جا زندگی کنیم؟!!
هر چند خواهش کرده بودم به من تو بالاترین لینک ندهید. اما برادران و خواهران بالاترینی بر منت گذاشتن و ما لینک فرمودند.
هر چی فک , فامیل, آشنا, دوست در کانادا داشتم روانه این وبلاگ شدند. دیگه همه راه این وبلاگ رو یاد گرفتند. از آن جایی که اسمم بالای وبلاگ هست کلی همه نگران سلامت ام بودم. که به هم اطمینان میدم بادمجون بم آفت نداره!