۹/۲۹/۱۳۸۶

روزمرهای من

دخترک خوابیده. من تازه کارم تموم شده یه عالمه روزمره دارم که می خواهم بنویس . الفی الفی تا من دست به کیبورد می شم از آفیش می آید خونه. وبلاگمن نصف نیمه میمونه. حالا تا ۳ صبح هم من کتاب نخوانم یا وبلاگ ننویسم ازش خبری نیست. باید یه ساعت یه ساعت زنگ بزنم آن هم هی می گیه نیم ساعت نیم ساعت دیگه می یام ولی خوب خبری ازش نیست. هاهاها تا برم سر وبلاگ پیداش میشه

رفتم موهام کوتاه کردم . یه ۴۰ تا ناقابل پیاده شدم . آنی هم که میخواستم نشد. بعدش رفتم دنبال دخترک از دیکر بگیرمش . وقتی می رم دنبالش از دور بدو بدو می یاد چنان گردنم رو سفت بغل می کنه مامان جون مامان جونم می گه که من تمام راه تا دیکر رو این صحنه مجسم می کنم با لبخند بر لب تند تند راه تا دیکر رو تقریبا میدوم.
امروز تا منو دید بعد از مامان جون ماچ بوس و اینها زودی گفت . مامی کاتی کردی یی . یعنی موهات رو کوتاه کردی؟ نمیدونمی چقدر من خوشحال شدم از این که فهمید من موهام رو کوتاه کردم . از سپتامبر گذشته تا حالا این سومین بار هست که موهام رو کوتاه کردم هر بار هم مدلش با آنی که میخواستم زمین تا آسمان فرق داشت . این آخری رو که دیگه با خون دل تحمل کردم تا کمی بلند بشه بلکه بشه ازش یه مدلی در آورد . ولی خب بازهم آنی نشد که میخواستم .
از سپتامبر سه بار موهامو کوتاه کردم یه بار هایلایت کردم یه بار رنگ کاملا کردم آما این الفی الفی اصلا متوجه نشد.شاید امشب هم اصلا نفهمه ...

داریم روزگاری سخت که نه یه مرحله گذر رو می گذرونیم . این دروه باید تموم بشه باید یه کم صبور باشیم. دیشب الفی الفی میگه دیگه از این دهات حالم بهم میخوره . دلم برای یه زندگی درست حسابی تنگه شده .میگم زندگی درست حسابی چیه ؟!! میگه همون چیزهای که داشتم و الان ندارم . می گم چی داشتی الان نداری می گه . دلم میخواد بابا تو شهر زندگی کنم نه دهات . دلم اتوبان میخواد . دلم میخواد با ماشین ساعت ها تو یه اتوبان راننگی کنم. این جا یه دهات بیش نیست . یه اتوبان نداره. دلم میخواد یه جا شلوغ باشه با یه عالمه آدم نه فقط ۲۰ میلیون آدم. من تو شهر شلوغ بزرگ شدم برام سخت تو همچین جای زندگی کنم.
حالا من می گم دلم یه مزرعه میخواد توش سبزی بکارم . اسب داشته باشم اسب سواری کنم. با اسب برم سر کار ...


خدایش می بیند ما چقدر تفاهم داریم.من دهاتی دهاتی آن شهری . ولی واقعا من هم دیگه خسته شدم. نمیتوانم زیاد وسایل خونه بخرم همش می گم موقت هست باید برم .بعد باید همه چیز رو بزارم برم . چرا پول بیخود بدم . واقعا دلم می خواد برم نویورک یا ونکور یا هر شهر بزرگ دیگه دیگه من هم خسته شدم . انکار زمان رفتن کم کم داره میره . الان چند ماه یه جا ساکن شدیم کپک زدیم.هاهاها
.
واقعا این که میگویند چقدر دنیا کوچکه راسته ها. داشتم تو اینترنت می گشتم. به این وبلاگ رسیدم و کشف جالب که عمه شوهرک الفی الفی معلم مدرسه این اقا بوده با مزه نیست.
تازه یه چیز دیگه هم کشف کردم. ان دیگه بامزه که نه خیلی نوبره. الفی الفی عضو یه کمیته علمی تو ایران هست ولی خودش روحش هم خبر نداره . تازه زمانی هم بوده که اصلا ایران نبوده . انکار ازش استفاده ابزاری شده با بدجنسی تمام بخوانید.

خب بازم وقت من تموم شد باید برم ولی خدایش این وبلاگ رو بخوانید تمام کارهاش عین ناناز من هست دیگه نیاز نیست من چیزی بنویسم. اصلا کی میگه همه بچه شبیه هم هستند

۳ نظر:

sigord گفت...

باسلام وبلاگ زيبايي داري ميشه به من سر بزني و من رو لينك كني
باتشكر فراوان ازشما سيگورد
wwww.sigord.blogfa.com

sooski گفت...

من با الفی موافقم. منم جای خیلی اربن و شهری مثل نویورک دوست دارم.
به الفی بگو که توی خود شهر ونکوور هم اتوبان وجود نداره. واسه همین خدا ساعت طول می کشه تا از جایی به جایی بری چون سر هر کوچه یک چراغ قرمز هست...
تازه منو باش که فکر می کنم ونکوور داهاته!!
بوس گنده
--سوسکی

پروانه گفت...

تیلا جانم ... می بوسمت ..

Lilypie 3rd Birthday Ticker